مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
220
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
طبيب از بهر كنيزك دارو آوردم . يك بار از آن دارو بخورد . اثر عافيت در او پديد شد . پس خليفه گفت : اين هزار دينار بگير و به او ده و كنيزك را مواظب باش تا بهبودى درست پديد شود . پس از آن ، خليفه شادان گشت و از نزد نعم بدرآمد . و عجوز ، هزار دينار بدكان طبيب برده ، به دو داد و طبيب را آگاه كرد كه دخترك بيمار ، كنيز خليفه است و ورقهء كه نعم نوشته بود ، بطبيب بداد و طبيب ، ورقه بنعمت بداد . چون نعمت ورقه بديد ، خط نعم بشناخت و بى خود بيفتاد . چون به خود آمد ، ورقه گشوده ، بخواند . و در آن ورقه نوشته بود كه : اين مكتوب از فريبخوردهء حيلتگران و بازمانده و دورافتادهء از حبيب خود و سكينهء نعمت از دست رفته كه بدان و آگاه باش مكتوب شما رسيد . دلم بگشود و خاطرم خرسند شد ، بدانسان كه شاعر گفته : هست در ديدهء من خوبتر از روز سپيد * روى حرفى كه بنوك قلمت گشت سياه عزم من بنده چنانست كه تا آخر عمر * دارم از بهر شرف خط شريف تو نگاه پس چون نعمت اين شعر بخواند ، آب از چشمانش بريخت . دايه به او گفت : از بهرچه گريانى ؟ خدا چشم ترا نگرياند . طبيب گفت : اى خاتون ، پسر من چون نگريد ؟ كه اين كنيز ، كنيز اوست و او خواجهء آن كنيز ، نعمت بن ربيع كوفى است و عافيت يافتن آن كنيزك ، بسته بديدار اين جوان است . كه او را علتى جز عشق اين جوان نيست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و چهل و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، طبيب گفت : آن كنيز ، علتى جز عشق اين جوان ندارد . و اى خاتون ، تو اين هزار دينار بگير كه از آن تو باشد و از براى تو بيش از اين در